دلتنگی های آدمی را باد ترانه ایی می خواند
  
 حرفهای نگفته !
 
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 24 شهریور 1386
سخن آزاد (پایان)

...و او بازگشت!

و من گنگ تر از یکسال گذشته ,  آمدنش را هم مثل رفتنش باور ندارم!

نمی دانم این تراژدی را به حساب او بگذارم , خودم و یا تو!

آری تو!

خواستی خودت را به که ثابت کنی! به من!؟

تو که می دانستی من شاگرد خوبی نبودم!

مهربانم! در آزمونت چه نمره ایی به  من داده ایی!؟

7 ؟  3 ؟  چند!؟

بگذار تا من خود برایت بگویم!

یکسال از او , خودم  و  تو دورتر شدم!

یکسال از تو – بهترین دوست دوران کودکیم- در ذهنم یک غریبه ساختم!

یکسال شریک زندگیم را نامهربان نامیدم!

و یکسال خودم را تنهای تنها دیدم!

خدای مهربانم! تو با من چه کردی!؟

چقدر سخت گذشت!

دلتنگی هایم را با کسی قسمت نکردم!
از گریه هایم با کسی سخن نگفتم!

تنهاییم را کسی نفهمید!

می دانی! وقتی نامه ات را خواندم  به تو و نگاهت به خودم خندیدم!

می خواستم جوابی به نامه ات بدهم که مرا نیز همچون "شیطان"از درگاهت برهانی!

و تو چه بازیگر چیره دستی هستی!

چه خوب می دانی کی و کجا مهره ات را .........!

نمیدانم به من به  چشم کدام مهره بازی زندگی می نگری!

اما بدان مرا دیگر توانی برای بازی نیست!

بگذار اعترافی بکنم:

دلم هوس یک فنجان چای داغ کرده!

دوست دارم با پیر مرد گل فروش سر کوچه آشتی کنم!

دلم  می خواهد لباس سیاه را از تنم بیرون کنم!

به آرایشگاه بروم!

عطر بزنم!

ساده بگویم! دلم می خواهد زندگی کنم!

دیگر دوست ندارم نگاه غمگین پدر را ببینم!

میفهمی!؟

دلم می خواهد طعم خوش زندگی را باز هم بچشم!

خدایم! دلم می خواهد باز هم دوستت بدارم!

من دوباره شروع میکنم!

کمکم کن!

می دانم باید از تو بخاطر بازگرداندن "هدیه ات" تشکر کنم!

از تو متشکرم!

----------------------------------------------------------------------------

دفتر نوشته هایم یکساله شد و من دیگر بهانه ایی برای آمدن به اینجا و نوشتن ندارم!

این روزهای خوب ماه مبارک لذت بخش ترین روزهای زندگیم هست!

 

ناشناخته آمدنم , ناشناخته ماندنم و ناشناخته رفتنم را به بزرگواری خود ببخشید!

الله حافظ!


 
چهارشنبه 17 مرداد 1386
نامه خدا به من!

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی

حتی برای چند کلمه!

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد از من تشکر کنی!

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی!

 مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی!

 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که
بایستی و به من بگویی: "سلام"

اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی!

 برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی!

بعد دیدمت که از جا پریدی!

 خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی!

در عوض به دوستت تلفن کردی تااز آخرین شایعات با خبر شوی!

تمام روز با صبوری منتظر بودم!

با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی!

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی!

 شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی!
تو به خانه رفتی!

به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری!

 بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

 در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی!

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری!

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من
صحبت نکردی!

 موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی

 به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی!

 اشکالی ندارد!

 احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام!

من صبورم!

 بیش از آنچه تو فکرش را می کنی!

 حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی!

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم!

منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد!

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشید!

خوب، من باز هم منتظرت هستم!

 سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی!

 روز خوبی داشته باشی...

----------------------------------------------------

خدای مهربانم به زودی جواب نامه پر از مهرت را خواهم داد!

 


 
سه شنبه 8 خرداد 1386
نمی دانم فاطمه فاطمه است یا نیست!

مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی ‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می ‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌ های خفته می‌شنوند

دکتر علی شریعتی 


نمی دانم فاطمه فاطمه است یا نیست!

اما خوب می دانم همیشه با احترامی خاص نام او را به زبان می آورم

وقتی به جانماز مادر که در کنج اتاق خانه خاک می خورد می نگریستم ، یاد او و نمازش و نگاهش و مهربانیش امان از چشمانم می ربود!

نمی دانم علی چه حالی می شد وقتی کودک خردسالش را می دید که بر جانماز فاطمه نماز می خواند!

می گویند بین دیوار و در کودکش را از او گرفتند و او را از علی!
می گویند کودکانش آن شب را تا صبح گریستند و گریستند!

می گویند بعد او علی سنگ صبوری جز چاه های مدینه  نداشت!
می گویند دختر کوچکش بیقرار آغوش گرم مادر بود!
می گویند کودکانش تاب بی مادری را توان ندارند!

می گویند در برابر چشمان مردی که فاتح خیبر بود بازوان فاطمه را .....!
فاطمه جان! نمیدانم چه میگویند!
نمیخواهم که بدانم!
اما همیشه در انتهای قلبم با خودم می گویم ای کاش همه اینها که میشنوم  دروغ باشد!
ای کاش!


"علی جان! مرا شبانه غسل بده و کفن کن و مخفیانه به خاک بسپار، راضی نیستم کسانی که پهلویم را شکستند و کودکم را سقط کردند و اموالم را مصادره کردند به تشییع جنازه‌ام بیایند و برایم نماز بخوانند! "


 
جمعه 31 فروردین 1386
تولدت مبارک!

 
سه شنبه 15 اسفند 1385
سخن آزاد ۲

دل من ، نمی دانم که چه سبکبری و روشنایی است در نالیدن... ای غرور محروم، حتی خدایان می نالند، حتی گرگ صحرا می نالد!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روزهای بی تو بودن یک به یک سپری میشود و من درمانده تر از همیشه دومین پاکت سیگار عمرم را باز می کنم!

همیشه عاشق زیبایی زمستان بودم , اما نمی دانم چرا زمستان امسال هم سخاوت خود را از من دریغ میکند!!

یادم می آید بزرگترین آرزویم این بود که غروب یک روز سرد زمستانی زیر باران , کنار دریا , با تو......!

خدایا! من قدر ندانستم یا او!؟

ای کاش می دانستم تاوان چه چیز را پس می دهم!

این روزها که می گذرد بی اختیار یاد آرزوهای کوچک و بزرگ گذشته ام می افتم!
یادت که هست!؟

پچ پچ های شبانه را می گویم!

آرزوی وصال را می گویم!

خودم را می گویم! تو را ! زمستان , دریا ....

...و چه ساده گذاشتیم و گذشتیم!!

خدایا ! این روزها چه روزهای سختی است!

-----------------------------------------------

یادمان باشد به دل کوزه آب که بدان سنگ شکست... بستی از روی محبت بزنیم تا اکر آب در آن سینه ی پاکش ریزند آبرویش نرود یادمان باشد فردا حتماً ! ناز گل را بکشیم، حق به شب بو بدهیم ونخندیم دگر،به ترک های دل هر گلدان... و به انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا، زندگی شیرین است، زندگی باید کرد... و بدانیم که شبی ، خواهم رفت و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن فردایی!!!


 
سه شنبه 3 بهمن 1385
فُرات تشنه دست های عباس!

 

 

قمر بنی هاشم به رود فُرات که می زد، آب در پوست خود نمی گنجید!

در خیال خود گمان می برد که از دست های تشنه عبّاس، لبریز خواهد شد.

 

امّا، وقتی که آب را، تشنه، رها ساخت؛ در همهء پیچ و تابِ خیالِ فُرات، تنها یک سؤال بود که موج می زد:

"آخر، چرا؟!"

 

http://www.zizi.ir/moharram/


 
جمعه 29 دی 1385
خدایا! من این جاده ها  را نمی شناسم!

با توام !

نگاهم کن!
می شناسیم!؟

آری! این من هستم !

همان که دوستش داشتی!

همان  که  دوستت  داشت !

من همانم که وقتی مرا بخاطر گناهانم- بی درنگ - مجازات می کردی خوشحال می شدم

 که هنوز برایت مهم هستم!

که هنوز دوستم داری!

خدای خوبم ! رهایم کردی!؟

دلم برای مجازاتت تنگ شده!

دیگر من آن دوست کوچک تو نیستم !؟

می دانم که لایق مهربانی و محبتت  نیستم!

من این بار از تو محبت نمی خواهم!

من!
من از تو مجازات می خواهم !
می خواهم بدانم هنوز هم دوستم داری!؟

خدایا! در محلی آکنده از گناه برای تو دوست دوران کودکی ام می نویسم!

خدایا! من این جاده ها  را نمی شناسم!

اینجا چقدر تاریک است !

می ترسم !

می خواهم برگردم !
کجاست آن صراط مسقیم که می گفتی!؟

پشیمانم ! کافی نیست!؟

می دانم قدر داده هایت را ندانستم ! و تو نیز چه زود باز پس گرفتی!

خدای مهربانم! من پاکی و صداقت دوران کودکی ام را می خواهم!

تو را به جان خودت ! رهایم نکن !

من بی تو..........!!!

 


 
یکشنبه 24 دی 1385
چراغ قرمز!

 

ترافیک تا خیلی دورتر از چهار راه رسیده بود!
هر چی با چشمام  لابه لای ماشین ها گشتم ندیدمش!

یه سالی میشد که میشناختمش !

اسمش علیرضا بود!
با دو خواهرو مادرش چهار راه رو قرق کرده بود!
خواهراش آدامس و کبریت می فروختن و علیرضا گل !

گل های نرگس علیرضا حرف نداشت!

راستی اسم یکی از خواهراش هم نرگس بود !
با اون شیرین زبانی خاص خودش بدجوری به دلم نشسته بود!
مشتری هر روزش بودم!
می گفت : گل فروشی بهونه است !

               اینجام تا مواظب خونواده ام باشم!

               تا وقتی بابا آزاد شه من!  "مرد" خونواده ام!
می گفت که از رباط کریم میان !


رباط کریم کجا ! تهرانپارس کجا!!؟

 

 نگران شدم !

دیگه چراغ سبز شده بود !

وقت گذشتن از چهار راه نرگس رو دیدم که از مسیر حرکت ماشین ها به کناری می رفت تا زیرش نکنن!

بی اختیار توقف کردم و فریاد زدم : نرگس ! علیرض کجاست!!؟

نگاهی به من کرد و گفت :

ُسلام آقا ! علیرضا تصادف کرده ! پاش شکسته!! الان خونه ست!

صدای بوق ممتد ماشین های پشت سرم جایی برای توقف بیشتر برام نگذاشت!

مرد خانواده خانه نشین شده بود!

علیرضای مهربانم ! منتظرم تا برگردی مرد!!

    ----------------------------------------

راستی!
شما در روز از چند چراغ قرمز عبور می کنین!

علیرضا ها رو می بینین!!

شما چند تا علیرضا می شناسین!!؟


 
شنبه 9 دی 1385
برخیز مادر !

آن مرد مرد!

آن مرد با خفت  مرد!

آن مرد کشت!

آن مرد برادر مرا کشت !

آن مرد برادر تو را کشت !

آن مرد..................................!

یکبار مردن برای او کم است!

اینطور نیست !؟

او ندید گریه های مادر مرا !

او ندید  مادر مرا وقتی عکس پسر جوانش را درا آغوش کشید و ..........!

او ندید  گریه های دختری را که  در سه سالگی از مادر « بابا » می خواست !

او ندید گریه های همسر جوانی را که مرد آرزوهای خود در خاک می دید !

او ندید ! او ندید ! او ندید  !

برخیز مادر !

مادر نفرین های تو کارساز شده !

مادر ! قاتل پسرت به سزایش رسید !

بخند مادر !

مادر! من سالهاست لبخندی از تو ندیدم!

برخیز !


 
یکشنبه 3 دی 1385
سخن آزاد 1

چنان  دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را  از بی کسی ؛ ها (!) میکنم هر شب !

..........................................

 

خانه بدون او؟!!

نه باور کردنی نیست!
او حتما در خانه است

مثل تمام  532 روز گذشته !

من باید باز هم گل سرخی برایش ببرم

مثل 327 گل سرخ قبلی

او حتما در خانه است!

چرا به زنگ در جواب نمی دهد!؟

حتما در حمام است!!!

از پله ها بروم!

برای اولین بار در این مدت عجله ایی برای رسیدن به خانه  نیست

خانه!

خانه من!

خانه من چه زیباست !

وقتی

در را باز می کند و به من خوش آمد می گوید

راستی

چه چای خوش طعمی همدم مهربانم!

ببخش مرا

مثل همیشه من متوجه تغییراتی که تودر دکوراسیون خانه داده ایی نشده ام

ای وای

چرا اینقدر دکوراسیون خانه زیبای  من تغییر کرده؟!

؟

مبلی که هر روز بر آن مینشستم و او برایم چای می اورد گم شده انگار!

عجب!

خانه ام چه خالی شده !

چیزی نیست.......... کسی نیست!

 

پس من برای چه کسی گل رز خریده ام!!؟

 

آهای کسی بیاید گل را از دست من بگیرد

 

منم!

 

من  چرا  صورتم  خیس  است!؟

 

من بی تو با  این  گل  چه  کنم!؟

 

من بی تو با خودم چه کنم!؟

 

................

...........

......

..

.

برگرد ٬ ای پرندهء رنجیده ٬ بازگرد

باز آ که خلوت دل من آشیان توست

در راه ٬ در گذر ـ

در خانه ٬ در اطاق ـ

هر سو نشان توست .

 

 

 


 
سه شنبه 21 آذر 1385
حرفهای گفته و نگفته!

وقتی چمدانش رابه قصد رفتن بست

نگفتم : عزیزم این کار را نکن!

نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به  من فرصت بده !

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم !

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم

نگفتم : عزیزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم !

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آ نرا سد نخواهم کرد !

حالا او رفته، و من

تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم !!

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم !

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود !

فکر می کردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که می کنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم !

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا  به همراهت !

او رفت و مرا تنها  گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم !!!

http://koupid.persianblog.com /

 


 
چهارشنبه 15 آذر 1385
شیشه ای می شکند!

شیشه ای می شکند!

یک نفر می پرسد     چرا شیشه شکست؟

مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 18936


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها