X
تبلیغات
رایتل
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ایی می خواند
  
 حرفهای نگفته !
 
آرشیو
 
چهارشنبه 11 مرداد 1385
دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی ست؟
 

به روی گونه تابیدی‌ُ رفتی                   مرا با عشق سنجیدیُ رفتی

تمام هستیم نیلوفری بود                   تو هستی مرا چیدیُ رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه                     شبی هم پای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آنوقت                تمنّای مرا دیدیُ رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم            دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیداییم را              به چشم خویش دیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتیست     ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را          به یک پروانه بخشیدیّ رفتی

صدایت کردم از ژرفای یک یاس             به لحن آبی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی و یا این بارنشنیدیّ و رفتی

نسیم از جاده های دورآمد نگاهش کردمُ چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدیُ رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق ببین با سرنوشت من چها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را میان یاد پیچیدیُ رفتی

تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدیُ رفتی

تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدیُ رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی ست؟

و یادم هست تو یک بار این را ز یک دیوانه پرسیدیُ رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من تو مثل غنچه خندیدیُ رفتی

دلم گلدانه شب بوهای رویاست پر است از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار کنار خانه روییدیُ رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج شکستُ قصه ام درکوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدیُ رفتی

غروب کوچه های بی قراری حضور روشنی از تو میخواست

تو یک آن آمدی این روشنی را به روی کوچه پاشیدیُ رفتی

کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمای تو جای دگر بود

و من میدانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستیدیّ و رفتی

نمیدانم چه میگویند گلها٫خدا میداند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گلها تا همیشه تو از این شهر کوچیدیّ و رفتی

جنون در امتداد کوچه ی عشق مرا تا آسمانها با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدیّ و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را نمیدانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدیّ و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بیقراری دل من را کشانیدیَّ و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدیّ و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 88813


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها