X
تبلیغات
رایتل
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ایی می خواند
  
 حرفهای نگفته !
 
آرشیو
 
یکشنبه 29 مرداد 1385
پسربچه و درخت سیب!

 

پسربچه و درخت سیب

 

 

 یکی نبود

یکی بود ...

در روزگاران قدیم

درخت سیب تنومندی بود ...

با ...

 

 

 این پسر بچه ...

 خیلی دوست داشت

با این درخت سیب مدام بازی کند ...

از تنه اش بالا رود

از سیبهایش بچیند و بخورد

و در سایه اش بخوابد

 

 

 زمان گذشت ...

پسر بچه

بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا

دیگر دوست نداشت با او بازی کند

....

....

....

اما  روزی دوباره به سراغ درخت آمد

 

 

 

 درخت سیب

 به پسر گفت :

« های ...

 بیا و با من

 بازی کن... »

 

 

 

پسر جواب داد  :

« من که دیگر بچه نیستم

 

که بخواهم با درخت سیب

 بازی کنم....»

« به دنبال سرگرمی هائی

 بهتر هستم

و برای خریدن آنها

پول لازم دارم . »

 

 

 

درخت گفت:

« پول ندارم من

ولی تو می توانی

 سیب های مرا بچینی

بفروشی

و پول بدست آوری. »

 

 

 

 پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت

سیبها را   فروخت و آنچه را که  نیاز داشت خرید

و ........

..

درخت را باز فراموش کرد ...   

و پیشش  نیامد..

و درخت دوباره غمگین شد...

..

 

 

 

مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد

و با اضطراب سراغ درخت آمد ...

 

« چرا غمگینی ؟ »

درخت از او پرسید :

« بیا و در سایه ام بنشین

بدون تو

 خیلی احساس تنهائی می کنم... »

 

 

پسر ( مرد جوان )

جواب داد :

« فرصت کافی ندارم...

باید برای خانواده ام تلاش کنم..

باید برایشان خانه ای بسازم ...

نیاز به سرمایه دارم ...»

 

 

 

درخت گفت :

«  سرمایه ای برای کمک ندارم ...

تو می توانی با شاخه هایم

و تنه ام ...

برای خودت خانه بسازی ... »

 

 

پسر خوشحال شد...

 

... و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید!!

 

 

و با آنها ...  خانه ای برای خودش ساخت ...

 

 

دوباره درخت تنها ماند

...

...

و پسر بر نگشت

...

...

زمانی طولانی بسر آمد

...

...

 

 

پس از سالیان دراز...

در حالی برگشت

که پیر بود و...

غمگین و ...

خسته و ...

تنها ...

 

 

 

درخت از او پرسید :

« چرا غمگینی ؟

ای کاش می توانستم ...  کمکت کنم ..

 

 

….  اما دیگر .... نه سیب دارم ....

نه شاخه و تنه

حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ...

 

هیچ چیز برای

 بخشیدن ندارم ... »

 

 

پسر ( پیر مرد ) درجواب گفت :

« خسته ام از این زندگی

 

و تنها هم ....

 

 

 

فقط نیازمند بودن با تو ام ...

آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ »

 

 

 

 پسر ( پیر مرد )

کنار درخت نشست . . . . .

. . .

با هم بودند

به سالیان و به سالیان

در لحظه های شادی و

اندوه . . .

 

 

 

 آن پسر آیا بی رحم  و  خود خواه بود ؟؟؟

؟؟؟

؟؟؟

؟؟؟

؟؟؟

؟؟؟

 

 

نه . . . 

ما همه شبیه او هستیم

و با والدین خود چنین رفتاری داریم ...

؟؟؟

 

 

 

درخت همان والدین ماست

تا کوچکیم ...

دوست داریم با آنها بازی کنیم

...

تنهایشان می گذاریم بعد ...

و زمانی بسویشان  برمی گردیم

که نیازمند هستیم

یا گرفتار

 

 

 

برای والدین خود وقت نمی گذاریم ...

 

به این مهم توجه نمی کنیم که :

پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند

 

تا شاد  مان  کنند

و مشکلاتمان را حل ...

... و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه ...

 ***  تنهایشان نگذاریم ***

 

 

 

 به والدین خود عشق بورزید

 فراموششان نکنید

برایشان زمان اختصاص دهید

همراهی شان کنید

شادی آنها

 شما را شاد دیدن است

گرامی بداریدشان

و ترکشان نکنید

 

 

 

هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد

فرزند داشته باشد

ولی پدر و مادر را

فقط یکبار

برای نشان دادن احترام خود به والدینان

این  فایل را برای تمام دوستانتان بفرستید

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 88874


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها